اولین جلسه از کارگاه مادر و کودک بادبادک
امروز ( 24 اردیبهشت ) اولین جلسه کارگاه مادر و کودک بود.البته از اسفند ثبت نام کرده بودمت اما خوب یه کم دیر شروع شد.
ساعت 3 رسیدیم البته شما تو راه خوابت برده بود و وقتی از صندلیت آوردمت بیرون بیدار شدی اما خیلی هم کسل بودی
.
اولش که من میخواستم کاور کفش بپوشم یهو زدی گریه اونم چه گریه ای
نمی دونم غریبی کردی یا بد خواب شده بودی!؟
خلاصه با کلی زحمت آرومت کردم
و رفتیم تو اتاق و دیدیم که چند تا مامان و بچه هاشوون اومده بودن خلاصه ما هم نشستیم و تو هم همچنان با اخمهای آویزون به همه نگاه میکردی دریغ از یه لبخند
....حتی نذاشتی لباست رو عوض کنم
بالاخره نازنین جوون _ مربی این دوره کلاس _ اومدن و اول گفتن مامانا و بچه ها بزنن رو میز و بعد استپ (هماهنگی بین شنیدن و اجرای دستور) اما خودت که نه رو میز میزدی و نه دست میزدی دست منو هم گرفته بودی بعدشم دوباره زدی زیر گریه
.
خلاصه با هزار مکافات رازی شدی بشینی.
نازنین جوون اول یه کاغد به هر کدومتوون داد که پاره کنید و بعد مچاله اش کردین و باهاش توپ درست کردین و با شماره 1-2-3 به سمت بالا پرتاب کردین البته رادین میگفت دو دو ده و به سمت بقیه پرت میکرد( البته نازنین جون گفت باید به بچه ها بگیم قل بده ).
بعد از اون یه برگه A4 بهتون داد و یه رنگ آبی ریخت روش و برای همه یه دایره آبی کشید و بعد که دیگه خدا به داد دستاتون برسه که کلا شده بود آبـــــــــی .بعد کاغذ A5 که تفاوت کوچیکی و بزرگی رو ببینین و بازم با دست نقاشی کشیدین و بعد هم نقاشی با قلم رو تجربه کردین.بعد هم دایره های مقوایی آبی رو بهتون داد.
قرار هم شد که نقاشی ها رو بزنیم به دیوار اتاقت تا همه ببینن و بهش میگیم که رادین کشیده اول اینکه رنگ آبی رو میشناسه و بعد هم با تعریف دیگران اعتماد به نفس پیدا میکنه.
آخر کلاس هم همه رفتیم تو حیاط و با نازنین جوون بازی کردیم که بازم تو این مرحله چسبیدی به من.
بعد از کلاس هم کلی برای خودت تو محوطه بدو بدو کردی و اومدیم خونه.
کلاسش خیلــــــی خیلــــــی عالی بود.
هم برای تو خوبه و هم ضمن بازی و آموزش به شما خیلی از نکات رو در مورد بچه ها بهمون میگه.
اینم عکس
امروز رادین البته اونجا چون خیلی به من چسبیده بودی نشد عکس بگیرم.
این عکس نقاشی های رادینه که زدمشون به دیوار اتاقش.بهش میگم اینا رو کی کشیده میگه دانین ( همین امروز اسم خودش رو یاد گرفته)![]()

اینم تا از راه اومدیم نون باگت رو گرفت دستش و با ولع شروع کرد به خوردن بچه ام کلی گرسنه بود

اینجا هم دیگه بیهوش شد



اولین جلسه از کارگاه مادر و کودک بادبادک
